ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

161

مدتیه که  من در املای کلمات شک میکنم .مثلا امروز زمانیکه درس میخوندم هنگام نوشتن کلمه ی اتساع شک کردم که اتصاع درسته یا اتساع!

همیشه از این حیث به خودم میبالیدم که خط خوبی دارم و تا حدود فرای متوسطی به واژگان مسلطم و تقریبا طی آزمونهای تجربی ای که اینجانب بعمل آوردم ! غره وار مهر تایید به نظریه ی خودم زدم که بله ادبیات و خط یک فرد نشان شخصیت اونه و بس .نه به این شکل که بدخطی نشان از بد بودن فرد داشته باشه بلکه حرکت قلم روی کاغذ یا جایگزینی یک وازه به جای دیگری پیچشهای دهنیت یک فرد رو نشون میده.ذهن منم ساده شده .همینه که انتخاب کلمه و املای یک کلمه برای من سخت شده و این سادگی تا جایی ادامه داره که بعد از گم کردن روزهای هفته و اینکه نمیدونم در چند شنبه زندگی میکنم .امروز یادم رفته بود چه سالی هستیم 97 یا 8 .بله ساده شده ذهن و احساساتم.احساساتم همچنان سینوسی و به شدت افتان و خیزانه .گاهی اوقات در روز در چاه عمیق افسردگی میفتم و در انتهای بی نور این چاه با خودم حرف میزنم ،گاهی میگم نیلو از تو سو استفاده شده .گاهی میگم تو نادیده شدی.گاهی خودمو بازنده خطاب میکنماما اون شعله ی کوچیک درونم،او منِ هنوز باقی .بغلم میکنه و میگه نه نیلو .تو قرار بود قوی باشی.اره حرفت درسته اما الان نه.حتی زمانهایی که ارزوی مرگ میکنم .منو در آغوش میکشه و میگه .من برای تو نمیمیرم و خاموش نمیشم بلکه همراه تو خواهم مرد .لحظه ی مرگت تنهات نخواهم گذاشت.

درسته که اون گذشته هنوز نگدشته  الان همین الان جاریه اما باید بگم سالهای دور زمانی که روی تخت دانشجویی نشسته بودمو مهدیه رو به روم بود بهش گفتم یه عالمه خونه های کوچیک میبین که روی هم سوار شدن در ندارن و من داخل اونا رو میبینم دوستام آدمای دورم میگردن و جایگاه خودشون و خونه ی خودشونو پیدا میکنن و من فقط به داخل او خونه ها نگاه میکنم .هنوز هم همچین حسی دارم .

 

ادامه ی هفته رو اینطوری گذروندم 52-561-560وووو الان که دارم تایپ میکنم 556

چشم برهم زدنی به شماره های مع ده نه هشت هفت و میفته اما کمی سفیدی موهای من بیشتر خواهد شد .شنبه به شدت آشفته بودم در حد فکر به خودکشی و خودزنی!باورش برا خودمم سخته که به همچین آدمی تبدیل شدم که خودزنی میکنم !!!!!اما تنها راه کنترل خش .الا بیشتر از هر زمانی میفهمم که بشر چرا به خدا نیاز داره. تا چیزهایی که نمیتونست تا چیز هایی که ازش ضایع کردن رو وجود قوی تره براش محقق کنه.به هرحال حالم بد بود و به پهنای صورت اشک ریختم حتی وقتی که رفتم چیزی بخورم.بغض و لقمه رو باهم فرو بردم و چشم و گونه هام تر شد اما باز ته مانده ی وجودیم باهام رف زد و گفت خشم و اندوهتو بذار یه گوشه جمعشون کن یه جا و بلند شو یه کاری کن. بلند شدم و یه  قوری چای دم کردم با یک تکه دارچین و گداشتم دم بیاد . تمامشو بلعیدم و لدت بردم .دارچین توی خونم جوشید و من به خودم تکیه کردم و اشکهامو پاک کردم .فیلم  volver رودیدم وبازگشت به گدشته برام بیشتر نمود پیدا کرد .به گدشته برمیگردیم وقتی زمانش برسه!

روزهای بعد رو بهتر گدروندم باز گاهی خیره به سقفی اتاقی اشک برگونه ام لغزید اما میدونم که روزی این شماره به پایان میرسه میدونم که تموم میشه .روزهایی که برای کنکور درس میخوندم وقتی که ناکام میموندم به خودم میگفتم اگه از اول روزی یه صفه هم خونده بودی تموم شده بود.الان از اخر به اول نگاه میکنم.روزی یک صفه هم که شده زندگی میکنم .زمانیکه وارد خواب شیرین میشم و از دنیا و غم جدا بلند شدن و بیدارشدن کار ساده ای نیست .وقتی کهبیدار میشم تا ساعتهای متوالی به تخت چسبیده ام و میلی به زنده بودن ندارم اما اون ته مونده باز ناجی منه و میگه چه به تخت بچسبی و چه بخوای زندگی کنی باز اون ارقام میگدره پس یه صفه زندگی کن.

حکایت من حکایت سینه خیز رفتن به سمت هدفه .زخمی و نالان جلو میرم.کمی احوالات بهتره .یکم فقط یکم هرچیزی داره میره تو خونش.فقط کمی

 

 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

forosh mobleman fazaye baz خدمات سئو در کرج برگهایی از تاریخ مکانیک پلاک13 انتخاب رشته تلفن پاناسونیک Fred فالوده بستنی خان بابا(خانی)